3ex in university of Iran(SHAHID RAJAYI)

Home
Our Services
Location
Contact Us

 
 
 
 
 

 
تعدادی از مراجعه کنندگان به این سایت ها که از پیام نور اراک و یا دانشگاه آزاد واحد سمنان ورشت بوده اندمطالب و خاطراتی برای ما ارسال نمو ده بودند که به علت ناشناس بودن طرف مقابل از درج آنها خوداری کردیم و از دست ما ناراحت بودند لذا به اطلاع آندسته از دوستانی که از دانشگاههای مختلف برای ما مطلب ارسال میکنندو یا از دانشگاه ما مطلب ارسال کرده و عجله دارند و انتظار دارند هر مطلبی که دریافت میکنیم باید اینجا درج شود می رساند که ما در درج مطالب در این سایت کاملا مختار هستیم و به عجله شما کاری نداریم و این یک کار گروهی هست و نظر و عجله یک نفر مهم نیست اگر عجله ای در درج مطالب و خاطراتتان دارید بهتره به سایت زیر مراجعه کرده و درقسمت نظرات آن وبلاگ که مثل تابلو آزاد دانشگاه است هر مطلبی که دوست دارید و هر خاطره که لازم می دانید درج کنید و کمتر از ما ناراضی باشید                                   به شرح زیر
 
 

آدرس جنده: اردبیل   میدان بعثت 

داستان اصلاحات اين دانشجو 

 

مژگان دورنما (دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی از اردبیل)

 

افکار عجیبی داشت نسبت به کلمه ترک تعصب کور کورانه ای داشت و زن را موجود برتر و مردرا پسترین موجود می دانست افکار نژ اد پرستانه اش به حدی بود که من را که ساکن تهران بودم و رگه ترکی داشتم را به عنوان ترک قبول نداشت خانواده درست حسابی نداشت و این افکارش هم از نبود محبت و عاطفه ناشی شده بود خواهر بزرگترش که ما ما می باشد با شوهرش سر احیای دوشیزگی در گیر شده و طلاق می گیرد و پدرش اخلاق تند داشته وزود عصبانی می شوددر خانواده وی هر کی به سن 17 سالگی رسیده از منزل پدری رفته خود مژگان و خواهر بزرگتر وی و دو داداش بزرگترش الان در اردبیل زندگی نمی کنند

بیشتر برای اثبات غلط بودن افکارش با او دوست شدم چون

می دانستم در منزل محبت ندیده از کانال محبت وارد شدم روز تولد او را کشف کردم و هدیه ای تهیه نمو دم و در دانشگاه به وی دادم اون علت دادن این هدیه را پرسید و من گفتم چون از تو خوشم اومده این هدیه را تهیه کرده ام و دوستی من با او اغاز شد او در بیرون دانشگاه چادر نمی پوشید و در داخل دانشگاه چادر میپوشید ولی به نحوی که دو پای او از چادر و مانتو فراری بود و هر دو پاهایش و لای پاهایش همیشه بیرون بود.جلسه دوم دوستی در مورد آینده واینکه چطور زندگی خواهد کرد پرسیدم او گفت که من یکی از زنان برجسته ایران خواهم شد و دوست دارم پدر و مادر و شوهر و همه در خدمت من برای رسیدن به این هدفم در اختیار من باشند در تمام جلسات من همیشه با شاخه گل به محل قرار می رفتم و در یکی از جلسات دیگر شاخه گلی نبود و چهره من هم عصبانی بود علت را پرسید من با خشونت گفتم که تو خیلی بی عاطفه ای و بهتره که از هم جدا بشیم و او علت بی عاطفگیش را توجیه کرد وبعد از این جلسه روابط حسنه شد و شوخی ها آغاز گردید همه جور شوخی باهاش می کردم و همه کار با او انجام می دادم یک بار ازش خواستم که بدنش را به من نشان بدهد و او را به منزل دوستم بردم منزل دوستم کسی نبود ومن هم یکی از کانالهای سکس ماهواره را آماده کرده بودم تا به محض لخت شدن فیلم سکس ببینیم اون یکی یکی از لباساش رو در می آورد و به من نشان می داد که من کانال سکس را زدم و لی او ممانعت کرد و شروع به پوشیدن لباساش کرد ومن برای اینکه حالم گرفته نشه ماهواره را خاموش کردم و او دوباره لخت شد بدنش مثل صوتش پره جوش بود و یک خال سیاهی هم زیر بغل چپش داشت بعد اینکه تمام بدنش را دیدم او داشت لباسش را می پوشید ومن بهش گفتم به من اجازه بده به خاطر قدر دانی تو را ببوسم و اون هم اجازه داد و من زبونم را به زبونش زدم و عاشقانه از ش لب گرفتم و توی دهنم نگه داشته احساس می کردم که بدنش بی حس شده و به اینکار ادامه دادم دیدم لذت می بره شروع به مکیدن سینه اش کردم دیدم حشری شده ماهواره را روشن کردم و او هم با من هماهنگ شد در ماهواره فیلم سکس پخش می شد و ما هم به تقلید از اونها کا ر انجام می دادیم اون کیر من رو ساک می زد ومن بدن اون را لیس می زدم ولی نذاشت که از جلو او را بکنم و فقط از پشت اجازه این کار را به من دادو من هم هر چی در توان داشتم دریغ نکردم و او جیغ می کشید داشت آبم می امد که کیرم ر امثل فیلم سکس از کونش در آوردم و روی کسش ریختم و بهش گفتم که کیرم را لیس بزنه واین کار را انجام داد نزدیک 45 دقیقه با هم حال می کردیم که در نهایت مژگان خسته و کوفته و لخت زمین افتاد و مقداری آنجا استراحت کرد و یواش یواش لباسهایش را پو شاندم و وقبل از آمدن دوستم از منزلش خارج شدیم در راه هی به این فکر می کردم که چطور بهش عظمت اثبات شده مرد و عظمت بچه تهرون بودن را یاد آور بشم که چیزی در این مورد نگفتم با وابستگی شدیدی که اون به من پیدا کرده بود ومن هم نهایت استفاده را از این مورد می کردم فکر می کنم ابهت مرد و بچه تهرونی برایش ثابت شده بود و اصلا دیگر توی این فازها نبود تو فاز سکس و مد و بچه و آرایش و پارتی سیر می کرد

اصلا فراموش کرده بود که قبلا در چه مواردی پا فشاری می کرد

ومن هم می گفتم که همیشه طرفدار اصلاحات هستم

 

 

واین هم داستان سکس دانش آموزی سپیده محبی دوست مژگان که هم اکنون هم دوست وهم کلاس هستند 

 

حدود 4 سال پيش من سال آخر دبيرستان بودم و تا اون موقع با هيچ جنس مخالف خودم تماس فيزيكي نداشتم و هميشه براي ارضا’ جنسي به عكس و فيلمهاي سكس پناه مي آوردم . و عمده آشنائي من با مسائل جنسي توسط معلم بينش بود .خانم مولائي با ظاهري اسلامي هر جلسه به بهانه اي شروع به نصيحت كردن بچه هاي كلاس میکرد و دست آخر به مسائل جنسي ختم مي شد و به قول بچه ها تا همه رو به اورگاسم نمي رسوند دست بردار نبود . انصافا هم خيلي جذاب بود با اينكه با اون پوشش كاملا اسلامي مغنه و چادر مشكي و بدون كوچكترين آرايش خيلي خوشكل بود و دل هر پسرجوني رو به لرزه مي انداخت . اون روز هم خانم مولائي شروع به نصايح جنسي خود نمود و پس از پايان صحبت هايش بچه به خاطر امتحان رياضي ساعت بعدي از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مولائي هم قبول كرد و بچه ها شروع به حل تمرينات و مطالعه بودن اون هم پشت ميز كارش نشست و مشغول خواندن مفاتيح خود شد . من هم كه حال درستي نداشتم و با حرفهاي اون بيشتر حالي به حالي شده بودم به ته كلاس رفتم و به بهانه درس خواندن يواشكي عكسهاي را كه صبح از مژگان گرفته بودم از كيفم درآوردم و لاي كتاب رياضي گذاشتم و شروع به نگاه كردن اونا كردم.واي خداي من چه عكسهاي تحريك كننده اي بود .عكس يه پسر بود كه كير شق شده خودش رو تا نصفه داخل كون يك دختر هم سن خودم كرده بود و دختره از درد سرش رو رو به بالا گرفته و جيغ مي كشيد . بي اختيار دستم رو آهسته داخل مانتو كردم و زيپ شلوارم رو پائين كشيدم و آرام دستم رو داخل بردم و از بغل شرتم نوك انگشتم رو آهسته به موهاي كسم رساندم و آرام آرام با لبهاي پف كرده شروع به بازي كردن كردم . حالا ديگه كاملا حشري شده بودم دستم رو به كسم فشار مي دادم و از اين كار اذت بيشتري به من دست مي داد. همه كسم رو توي دستم مشت كردم و چشم هايم رو بستم و سعي مي كردم توي ذهنم خودم رو جاي همون دختري كه توي عكس بود جا بزنم . دقايقي به همين شكل و سرم رو روي كتاب گذاشته بودم و با دستم كسم رو مي ماليدم .پاهايم رو به هم قفل كرده بودم و دستم رو بيشتر به لبهاي كسم مي ماليدم .ديگه از خودم بي خود شده بودم كه يك دفعه احساس كردم بالاي سرم كسي ايستاده .همينجوري كه سرم روي كتاب بود چشم هايم رو باز كردم چادر سياه خانم مولائي رو جلو چشمام ديدم سرم رو از روي كتاب برداشتم و به صورت خانم معلم نگاه كردم اون هم به حالت بهت زده به من و عكسهاي داخل كتاب نگاه مي كرد .بعد از چند لحظه اشاره به من كرد كه دستم رو بيرون بكشم من كه تازه متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بيرون كشيدم دستم خيس خيس بود .نگاهي غضبناك به من كرد و كتاب رياضي من رو با عكسها برداشت و به طرف ميز خودش رفت . دنيا روي سرم داشت خراب مي شد و دلهره عجيبي داشتم تا آخر ساعت اصلا به من نگاه نكرد و من از منظور اون اصلا چيزي متوجه نمي شدم پيش خودم مي گفتم شايد به قول اين بچه حزب الهي ها نمي خواد آبروي منو جلوي همكلاسيام ببره . بالاخره انتظار بسر رسيد و همينكه زنگ كلاس به صدا درآومد رو به من كرد و گفت : خانم .......... شما بعد كلاس بمونيد باشما كار دارم . بچه ها يك به يك از كلاس خارج شدن اما هيچكدوم از اونها موضوع منو نمي دونستند بعد اينكه من و خانم مولائي تنها شديم رو به من كرد و گفت : .... خانم اين عكسها چي هستند كه داري وقت خودت رو با اونا تلف مي كني و .......... بعد از كلي نصيحت آدرس منزل خودش رو روي يك تيكه كاغذ نوشت و به من داد و گفت امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بيشتر با هم گفتگو كنيم من هم با صورت سرخ شده سرم رو پائين انداختم و از كلاس خارج شدم .بعد مدرسه به خونه كه رسيدم به مامانم گفتم كه معلم بينش منو دعوت كرده به خونش بعد از استراحت از خونه بيرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مولائي رفتم .توي راه همش دلهره اين رو داشتم كه نكنه خانم معلم موضوع رو با پدرم مطرح بكنه يا توي مدرسه همه بفهمند و اونوقت آبروم جلوي همه مي ره .با اين فكرها به جلو در منزل خانم مولائي رسيدم .زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صداي نازك و دلنشين خانم مولائي بود پس از پرسيدن ((كيه)) در رو باز كرد از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان كه رسيدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم صداي خانم معلم از داخل آمدكه: سپیده تو هستي بيا تو عزيزم كسي توي خونه نيست تنها هستم الان ميام . وارد خونه شدم و در رو بستم هنوز دلواپس بودم همينطوريكه به وضعيت حال و پذيراي نگاه مي كردم روي يه مبل جلو در نشستم و منتظر آمدن خانم مولائي شدم . بعد چند لحظه خانم مولائي از داخل اتاق خواب بيرون آمد با ديدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمي كردم كه اون همون خانم معلم بينش محجبه ما باشه آخه يه لباس راحتي نازك توري تنش بود كه از زير اون بدن لخت عريانش كاملا پيدا بود يعني حتي شرت و سوتين هم به تنش نبود . خانم مولائي جلو آمد و بعداز احوال پرسي و روبوسي با من تعارف كرد تا روي مبل بشينم و از من خواست تا راحت تر باشم و مانتو خودم رو از تنم در بيارم . من حالا با ديدن اون و رفتارش خيالم از بابت موضوع صبح راحت شده بود اما هنوز برام خيلي سوالات ديگه پيش آمده بود و با ديدن وضعي كه اون جلو من نشسته بود انصافا هم همانطوري كه توي ذهنم تصور ميكردم تن و بدن مناسبي داشت . سينه هاش رو به بالا و كاملا ايستاده بود طوريكه مثل خود من كه 19 سال بيشتر نداشتم سينه هام اونجوري نبود. خلاصه خانم مولائي شروع به صحبت شد و اين بار لحن كاملا ملايم و حتي تحريك كننده هم داشت . توي صحبتهاش اشاره به اين موضوع كرد كه اون يك زن لزبين(همجنسگرا) و تا به حال هم ازدواج نكرده و بعد از من سوال كرد كه آيا تا به حال با جنس مخالف سكس داشتم يا نه و...... بعد چند ساعت كه با هم در مورد سكس و مسائل جنسي صحبت كرديم خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا دوست دارم كه منو تحريك بكنه و آموزش هاي درست خود ارضائي رو به من ياد بده كه من هم از خدا خواسته قبول كردم و هردو به اتاق خواب خانم مولائي رفتيم. اتاق خواب بسيار جذاب و تحريك كننده اي داشت بطوريكه با چراغهاي آبي و قرمز و عكسهاي عريان و سكس روي ديوار هربيننده اي رو در همون ابتدا حشري مي كرد . اون به من اشاره كرد روي تخت دراز بكشم و بعد خودش هم روي من دراز كشيد و شروع به بوسيدن از لبهايم شد من هنوز هل كرده بودم و يك احساس خاصي داشتم اولين بار بود كه يك نفر اون هم همجنس خودم منو تحريك ميكرد . درهمين حين رو به من كرد وگفت : عزيزم خودتو آزاد كن به فكر هيچي نباش و فقط چشماتو ببند و از اين وضع لذت ببر. بعد همينجور كه منو بغل كرده بود شروع كرد به درآوردن لباسهايم . حالا ديگه فقط شرت و سوتين تن بود آهسته زبون خودش رو از لاي سوتين به وسط سينه هام رساند و آرام آرام شروع به لسيدن كرد احساس لذت شديدي به من دست مي داد كه تا به حال حس نكرده بودم . بعد خودش هم لباس راحتيشو از تنش در آورد و بعد هم سوتين من رو هم از تنم درآورد و خم شد و شروع به مكيدن نوك پستونام شد من چشم هايم رو بسته بودم و از اين وضعيت لذت مي بردم . همينجوري كه داشت پستونامو مي ليسيد و با دست ديگه اون يكي پستونامو مي ماليد با بوسه هاي پي در پي به سمت پائين حركت كرد و به شرتم رسيد آرام از بغل شرتم گرفت و از پام دراورد و سرش رو خم كرد و لبهاي كسم رو بوسيد بعد نفس عميقي كشيد و اونو بو كرد .نوك زبونش رو آهسته به لبهاي كسم ماليد و با هربار فشار دادن زبونش لبهاي كسم رو از هم بيشتر باز مي كرد بدنم داغ داغ شده بود .بعد چند دقيقه ليسيدن كسم رو به من كرد گفت : عزيزم دوست داري تجربه سكس از عقب رو بكني با تعجب رو به اون كردم و گفتم چه جوري .لبخندي به من زد و من رو به پشت برگرداند و از من خواست تا چشم هايم رو به بندم و توي ذهنم به آلات مردي فكر كنم . اون هم شروع كرد به ماليدن باسن و كونم هي با دست و انگشتاش مقعد من رو مي ماليد و اونو تحريك مي كرد و انصافا تا به حال من به اين شكل لذت نبرده بودم . روي من دراز مي كشيد و كس خودش رو به كونم مي ماليد . از فرط لذت هردو بي اختيار جيغ مي كشيديم و از يكديگر مي خواستيم كه بيشتر ادامه بديم. خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا مي خوام كه بيشتر از اين اذت ببرم و تجربه آميزش از پشت رو داشته باشم من با تعجب از اون پرسيدم چطوري كه گفت :خوب معلومه من خودم رو معمولا با ميوه جات مثل خيار موز ارضا’ مي كنم بعد با يه لبخند ديگه گفت :مي خواي تو هم تجربه كني . نه خانم آخه مي ترسم ترس چيه عزيزم با يه خيار نازك شروع مي كنيم مگه نمي خواي بيشتر لذت ببري چرا اما! اما نداره عزيزم بيا بيشتر لذت ببريم ما كه با جلو كاري نداريم بعدش هم كسي متوجه نمي شه لذتش هم از جلو بيشتره بعد رفت و با يك خيار كوچك برگشت توي اتاق با آرامي كنارم نشست و جوراب مشكي خودش رو از پاهايش درآورد و هر دو دستم رو بست به بالاي تخت خواب و با لنگه ديگه چشم هايم رو بست ازش سوال كرد واسه چي چشمهام و دستام رو بستي گفت : عزيزم چون اولين بارت هستش اولش كمي درد داره اما سعي كن خودتو شل نگه داري بهد كه عادت كردي شروع به لذت كردن مي كن چشمات رو هم بستم كه تمام حواست به تخيلات ذهني باشه .بعد شروع كرد به ماليدن خيار به اطراف باسن و كونم و لاي باسنم مي كشيد طوري كه با فشار به مقعدم مي خورد يه ترس و دلهره عجيبي داشتم و هربار نوك خيار رو نزديك كونم مي كرد بي اختيار باسنم رو جمع مي كردم و اون با دستهاش اونهارو از هم باز مي كرد و دوباره خيار رو به مقعدم مي ماليد . بعد احساس يه جسم سرد روي كونم و اطراف مقعدم كرد ازش سوال كردم اين چيه گفت:چيزي نيست عزيزم كرم نيوا هستش مگه نمي خواي دردش كم باشه بعد شروع كرد به ماليدن كرم به همه جاي كونم و بعضي وقت هم با نوك انگشت سعي مي كرد توي مقعدم بكنه كه با ممانعت و جمع كردن خودم مانع مي شدم .يك دفعه ماليدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سيلي پشت سر هم به بغل كونم مي زد مي از شدت درد سيلي هايش با جيغ و داد از اون خواهش مي كردم كه اين كارو نكنه اما از من مي خواست كه جيغ نزنم و به تخيلات سكس فكر بكنم . بعد احساس كردم كه نوك خيار رو به لاي كونم چسبونده متوجه شدم كه حالا وقتش شده و اظطراب خودم رو جمع كردم و با فشار سعي مي كردم كه اون نتونه خيار رو تو بكنه اما بي فايده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوك خيار رو كه داشت داخل كونم مي شد احساس كردماي اي اي خانم تورو به خدا يواشتر داره مي سوزه . بسم تورو به خدا بسم ديگه اما خانم مولائي بدون توجه به التماسهاي من و با حرفهاي عزيزم چيزي نيست تحمل كن الان بره تو ديگه عادت مي كني فشار رو بيشتر مي كرد . يك لحظه درد شديدي روي كونم احساس كردم و سرم گيج رفت و تمام بدنم شل شد و چيزي نفهميدم . صداي نمي شنيدم و ديگه ناي جيغ كشيدن نداشتم چند لحظه به همين حال بودم كه كم كم حالم جا اومد و احساس مي كردم كه بالاخره خانم مولائي همه خيار رو داخل كونم كرده . سوزش عجيبي داشت و اون ديگه آروم آروم از ته خيار گرفته بود و بازي بازي مي داد . راست مي گفت كم كم داشت از اين وضعيت خوشم ميومد همنجوري كه خيار توي دستش بود و عقب جلو مي كرد خم شد و از پشت سر بغلم كرد و صورتش رو به صورتم چسبانده بود و منو مي بوسيد. حالا ديگه حالت رفت وبرگشتي خيار رو توي كونم بيشتر كرده بود و من هم داشتم از وضعيت بيشتر لذت مي بردم .چند بار خيار رو كاملا از توي كونم در آورد بعد دوباره داخل كرد و هر بار كه بيرون مي كشيد و مجددا تو مي كرد درد تمام بدنم رو مي گرفت اما اينبا از اين درد ها لذت مي بردم .روي پاهام نشسته بود و با دست ديگه از پشت پستونام رو گرفته بود و مي ماليد .كم كم تمام بدنم خيس عرق شده بود و با فريادهايم از اون مي خواستم منو بيشتر ارضا’ بكنه . يك بار ديگه خيار رو از كونم بيرون كشيد ولي اينبار كه داشت داخل كونم مي كرد دردش بيشتر بود ولي لذتش هم دو چندان شد و احساس كردم كه كاملا بغلم كرده و حركت رفت و برگشتي خيار توي كونم هم سريع تر شده بود .با هم چشم هاي بسته احساس كردم داره دست هامو باز مي كنه دستم كه آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام كنار زدم ديدم خانم مولائي روبروي من نشسته و با انگشتاش داخل كسش مي كنه اما هنوز احساس سنگيني يك نفر رو روي خودم احساس مي كردم حتي حالت رفت و بر گشتي خيار رو توي كونم .يك لحظه حالت رفت وبرگشتي ايستاد و من به خودم آمدم همانطوركه روي تخت دراز كشيده بودم سرم رو برگرداندم ديدم يه پسر تقريبا 25 ساله روي من دراز كشيده منو كه ديد لبخندي به من زد هنوز فكر مي كردم كه دارم توي تخيلاتم احساس مي كنم اما اون پسره دوباره شروع كرد به بيرون كشيدن كيرش از كونم و با فشار دوباره اونو توي كونم كرد حالا ديگه احساس ديگه داشتم توي يك عمل انجام شده قرار گرفته بودم هم از اينكه با يك پسر دارم آميزش مي كنم دلهره داشتم واز سوي ديگه لذتي كه به من دست داده بود و مي داد مانع از اين مي شد كه مقاومت از خودم نشان بدم به همين خاطر من هم لبخندي به اون زدم و اظهار رضايت كردم اون هم با ديدن اين وضعيت جسارت بيشتر پيدا نمود و مجددا منو از پشت بغل كرد و شروع به تلمبه زدن شد .حالا ديگه احساس ديگري داشتم .يه پسر داشت منو از عقب مي كرد . واقعا لذتي داشت كه تا بحال هنوز اون خاطره رو به ياد ميارم تمام بدنم مور مور ميشه در همين موقع پسره آه بلندي كشيد و كيرشرو از توي كونم بيرون كشيد و شروع كرد با دستش كيرش رو ماليد و همه آب مني خودش رو روي باسنم ريخت و با سر كيرش شروع به ماليدن به همه جاي كونم شد بعد هم كيرشرو لاي پاهام فرو برد وروي من خوابيد .هردو ما به ارگاسم كامل رسيده بوديم و من راضي از اين وضعيت . بعد از آن روز هر موقع نياز به ارضا’ داشتم براي آموختن درس سكس نزد معلم عزيزم مي رفتم...وروز معلم را از این به بعد این طوری جشن میگرفتیم

 

 

 

 

http://tntsru7.tripod.com

http://tntsru40.tripod.com

http://tntsru60.tripod.com

http://tntsru5.tripod.com

بارگذاری مطالب جدید دریافت شده در سالتحصیلی جدید خواهد بود  در اوقات فراغت خارج از امتحانات 

سعیده حسین زاده(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهیدرجائی از ارومیه)

 
 
همکار مادر روسپی و بی پدر با داشتن پدر فراری
 

سعیده حسین زاده(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهیدرجائی از ارومیه)

 

آشنای من با ایشان خیلی اتفاقی پیش آمدایشان تشنه ارتباط با دیگران بود ودوست داشت سریع ازدواج کند بعدا فهمیدم که علت این موضوع وضعیت بد اقتصادی خانواده اش می باشد مادر وی طلاق گرفته وعلاوه بر مادر ش دو تا از عمه هایش و همچنین سه تا از خاله هایش طلاق گرفته و دائی اش هم در صدد طلاق زنش به علت سیاه بودن پوست بدن همسرش است وی پدرش را اصلا ندیده است پدرش مرتب در حال فرار می باشد و حتی هم اکنون هم وضعیت وی مشخص نیست خرجی سعیده را برادرش سعید 24 ساله برعهده گرفته و وی هم عاشق دختر عمه اش در تهران است سعیده برادر کوچکتری به نام شهرام 17 ساله دارد که خرجی شهرام را مادرش از طریق صیغه شدن می دهد در ارومیه پلاک 6 کوی نور برای این کار معروفیت خاص خود را دارد خود سعیده در دانشگاه به داشتن ارتباط با دیگران معروف می باشد به نحوی که قبلا با آقایان خوش منظر.........و دانشجویا ن سایر دانشگاهها  و ...... ارتباط نافرجامی داشته است ایشان آرایش می کند و مانتو می پوشد و به قول خودش برای اینکه اخمو نشان ندهد بین دو ابرو بر می دارد و دور چشاش سیاهی می کشدو از سفید کننده استفاده می کند در جلسه اول ارتباط خود را با موارد قبلی تکذیب می کرد ولی بعد از جلسه اول به راحتی تمام موارد را به من گفت و خیلی با من راحت و صمیمی شده بود به راحتی من را پذیرفته بود با من این رفتار می کرد که انگاری چندین ساله ازدواج کرده ایم چون رشته اش زبان بود دوست داشت بارفقای خارجی ام بیشتر ارتباط داشته باشد و همش موقعی که به منزل آنها می رفتیم با آنها انگلیسی صحبت می کرد و من هم چون انگلیسی نمی دانستم این حرکت او را نمی پسندیدم و حتی احساس می کردم رابطه ای غیر از من هم با هم دارند بنابراین چندین بار هم به وی تذکر دادم که این طور رفتار نکند ولی گوش او بدهکار نبود بنابراین صلاح دیدم که با وی ادامه ندهم و قبل از جدای لازم دیدم که یک کامی ازش بگیرم وازش جدا بشم یک روز به دوست خارجی ام گفتم که من

می خوام با دوست دخترم در منزل شما تنها باشم اون هم قبول کرد و هماهنگ کردیم که موقعی که منزل اون هستیم زنگ بزند وبگوید که کار مهمی پیش آمده و سه ساعت بعد می اید بلاخره من سعیده را از جلوی خوابگاه بردم و به وی گفتم که دوستم ما را به مهمانی دعوت کرده بریم منزل انها رفتیم دوستم در را باز کرد و وارد منزل شدیم دوستم گفت که یک کاری دانشگاه دارم برم انجام بدهم سریع می ایم شما تشریف داشته باشید تا من بیایم و رفت من وسعیده تنها ماندیم با سعیده نشستیم و ماهواره تماشا کردیم که تلفن زنگ زد و دوستم زنگ زد و از بابت دیر امدن به مدت سه ساعت عذر خواهی کرد و من مسئله را به سعیده گفتم و به وی گفتم که چیکار کنیم گفت که من کانال بریتانیا را گرفته ام ودارم فیلم نگاه می کنم و تو هم هر کاری دوست داری انجام بده اون تلوزیون تماشامی کرد و من هم کنارش نشسته بودم و اصلا از زبان چیزی حالیم نمی شد و فیلمه بعضی از صحنه های سکسی داشت باعث شد کیرم بلند شه و سعیده را بغل کردم و سعیده گفت چیکار می کنی گفتم که مگر خودت نگفتی که هر کاری دوست داری انجام بده من هم دوست دارم ببوسمت و بغلت کنم و دقیقا هم مثل فیلم از تو لب بگیرم من هم ازش لب گرفتم و به طرف مبلمان هل دادم وخوابید بدنش کم کم شل می شد دیدم که خودش هم راضیه که فشارش بدم و شروع کردم به لیسیدن صورتش و لباساش را در اوردم بدن چاقی داشت و شکمش خیلی بزرگ بود به نحوی که ناف بزرگش در اثر شکم بزرکش کوچیک شده بود بدنش پر مو بود از انگشتان دست و پا به طرف بالا لبریز از مو بودو موی کس و زیر بغلش بلند بود شورت و کرست توری نارنجی پوشیده بود بعد از لخت کردنش او را گرفته و فشارش دادم به نحوی که از صمیم قلب آه گفت و شروع به مک زدن سینه بزرگش کردم ماماک سینه اش سفید زر د رنگ وبا حال و مزه می داد کسش هم همان رنک ولی پر مو بود ازش پرسیدم کی پریود داشتی گفت که 19 آبان پریود داشتم و حساب کردم خیلی گذشته و شروع به لیسیدن کسش کردم از شهو ت داشت می ترکید و جیغ وداد می کرد من کیرم را آوردم نزدیک دهنش و اون هم مثل بچه شیر خواره شروع به لیسیدن و ساک زدن می کرد عجب حالی داشت وکم کم داشت ابم می اومد بهش گفتم یه لحظه صبر کن آبم داره می ایه اون دهنش را باز کرد وگفت بریز تو دهنم و من ریختم تو دهنش واون خورد من به کسش نگاه کردم دیدم اون هم خودشو خیس کرده و بهش گفتم که برگرد و برگشت با آب کسش کیرم ودر کونش را چرب کردم و یواشکی کیرم رو وارد کونش کردم داشت از شدت درد گریه می کرد

ولی بعد از مدتی که تلمبه زدم از این کار خوشش امد جای شما خالی یه ربع توی این کار بودم که دوباره آبم آمد و حسابی تو کونش ریختم و هر دو نزدیک نیم ساعت در همان حالت روی مبلمان استراحت می کردیم که یه ربع به آمدن دوست خارجی ام لباسهایمان را پوشیدیم ومنتظر امدن دوستم شدیم و سعیده هم از آن به در انتظار مکالمه انگلیسی با آن رفقایم هست که مطمئنم دیگر این فرصت برایش پیش نخواهد آمد لازم به ذکر است که هنگام این عمل دوربین کامپیوتر روشن بود و فیلمبرداری می کرد و عکسهای آن را به مرور زمان در اختیار شما خواهیم گذاشت

 

 


 

رقیه ملکی کلور (دانشجوی مفسد فی الارض در دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی از دیار خلخال)

اوایل اردیبهشت ماه با وی اشنا شدم خیلی سخت گیر بود به راحتی پا نمی داد مجبور شدم که مسئله خواستگاری را با وی مطرح کنم و سعی می کردم در این مدت اعتماد وی را هم جلب کنم بنا براین بابت رسیدن به اهداف سکسی مثل لاک پشت عمل می کردم بعد ازاین که صمیمیت وی را جلب کردم در اولین حرکت در روی پل عابر پیاده اتوبان امام علی به وی گفتم که رقی اب مسیل را نگاه کن چقدر سریع می روند دوست داری تو را آنجا بندازم گفت انموقع مثل سارای در فیلم آذری سارا می شوم و برای اینکه ترک بودن خود را ثابت کند ترانه سارا را خواندو من هم در این حال به بهانه هل دادن او کیرم را به رونش می مالیدم و اون خوشش می امد بعد از این مسئله مالیدن در این مورد با هم راحتر شدیم به نحوی که در 15 خرداد در حرم امام هنگامی که بیرون خوابیده بودیم اون سرش را روی کیرم گذاشته بود و فشار می داد و من هم در دلم می گفتم که یه روزی هم من به هدفم خواهم رسید

رقیه ملکی خیلی دختر بدبخت و ساده ای بود تا 26 سالگی به علت وجود خواهر بزرگتر از شوهر کردن منع شده خواهر بزرگتر وی 33 دارد و در اردبیل سوپر وایزر بیمارستان بوعلی است و یکی از داداش هایش خود سوزی کرده است وزن او را یکی دیگر از داداش هایش گرفته داداش بزرگ او هدایت ملکی نام دارد وسرپرست سازمان آب خلخال می باشدو داداش دیگش در مخابرات کار می کند یک خانواده 14 نفره عاید رقیه ملکی گردیده و ایشان همش از دست خواهر ترشیده اش ذله بود و حتی به خاطر اون با 4 دوست پسرش که مورد های خوبی برای ازدواج بودند برهم زده پزشگی در میدان رسالت تهران که یکسال با او دوست بود و........از ان موارد می باشد بعد سالگرد برادرش در 16 تیر و اتفاقاتی که بر ما حادث شد بیشتر با هم صمیمی شدیم و در شروع ترم مهرماه که به تهران آمدیم همه جور شوخی با هم می کردیم به نحوی که روز های پنجشنبه که دانشکاه تعطیل می شد و فقط دانشجویان دانشگاه آزاد در دانشگاه حضور داشتند ما دانشگاه می آمدیم و پشت دانشگده علوم پایه که خلوترین جای دانشگاه بود باهم خلوت می کردیم و من دستم را لای پاهاش میذاشتم. گذاشتن دست بین دو پا و شلوار قهوه ای نرم لذتی دارد که در 100 کس کردن این لذت وجود ندارد بالاخره یک بار که تازه خانه اجاره کرده بودم ازش خواستم که برای دیدن منزل تشریف بیاورند از شانس من صاحبخانه نبود و مخفیانه وارد خانه شدیم هیچی در خانه نبود فقط فرش کهنه پاره که از صاحبخانه جا مونده بود به رقیه گفتم چادرت را در بیار و این در را جا بزنیم و در را که جا زدیم داخل خانه از بیرون دیده نمی شد به وی گفتم رقی اگر مشکلات پیش نمی اومد و خواهرت مزاحم نبود الان با هم ازدواج کرده بودیم و ایشان هم همین را گفت و من ازش لب گرفتم و خودم را چسبیده به وی و خودم را نگه داشتم و او حال به حال شد بهش گفتم عزیزم میتونم بدنت را ببینم گفت باشه لباسش را در اورد و بدنش را دیدم آثار زخمی در بدنش بود به وی گفتم اینها چیه گفت که موقع دیپلم تصادف شدیدی کرده و18 روز هم در حالت کما بوده است و اینها اثار اون زخمهاست شورت وکرست سیاه پوشیده بود بهش گفتم اینا را هم در بیار گفت نه گفتم دار ی بد برخورد می کنی مگر همین هم اطاقیت به نام ایلناز رضائی گیوی از خلخال با دوست پسرش محسن راحت نبوده و حتی ازش هم حامله شده و گفت باشه و لی به یه شرط که نکنی گفتم باشه و شورت وکرستش را در اوردم کسش هم مثل زیر بغلش لبریز از مو بود شروع به لیسیدن سینه و بدنش کردم فوق العاده حشری شده بود به نحوی که خیس شدن کسش را با چشمان خودم دیدم ولی بین خودمان باشه کس شکل خیلی بدی داره تا اون موقع که ندیدی فکر می کنی که چیه و لی موقعی که می بینی یه تیکه پاره جر خورده شده است و به خودت صد بار فوش می دی صد رحمت به کیر با آن عظمت و صلابت. نهایت اینکه بهش گفتم خم شو و من هم رونش را می لیسیدم رون ترش مزه ای داشت در حین اینکار بود که کیرم را به در کونش می مالیدم و اون هم حال می کرد ابم اومد و ابم را به دور کونش و دور کیر مالیدم و دستام را دور کونش بعد هدف گیری حلقه کردم و مقداری کیرم توی کونش رفت و دادکشید شدیدا از این کار بدش امده بود و به من فوش داد و لباسش را پوشید و از خانه رفت می خواستم مانعش بشم ولی موفق نشد م و او با عصبانیت رفت و با من قهر کرد الان هم با من قهره و هیچ رابطه ای با هم نداریم کاش اون روز کسش هم می کردم که بکارت نداشته باشه و کاش تا ته می کردم. یادتون باشه اگر برای شما چنین موردی پیش اومد فرصت ندهید. به قول قدیمی ها دختر را اگر جلسه اول بکنی فرار می کنه و باز اگر جلسه دوم نکنی و آن هم اساسی و درست وحسابی نکنی از دستت پریده است

 


شبنم نسیم خانی(از مشگین شهر و عیاشی در دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی)

شبنم نسیم خانی(از مشگین شهر و عیاشی در دانشگاه)

 

دختری لايق عربهای کير کلفت و حشری 

 

شبنم نسیم خانی(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهیدرجائی از مشگین شهر)

هنگام رفتن به گرمی ودر داخل اتوبوس بااو آشنا شدم و شماره تلفن من را گرفت و من هم شماره تلفن او را گرفتم و با هم ارتباط تلفنی داشتیم خیلی وقته اون را ندیده بودم من دانشجوی شهر ری و اون دانشجوی لویزان بود و برای من هم خیلی سخت بود که آدرس خوابگاه او را پیدا کنم با اینکه از همه لحاظ با هم راحت صحبت می کردیم دوست نداشت که خودش را به من نشان بده ومن فقط ابروی پیوسته او یادم می اومد بهش می گفتم چرا خودت را به من نشان نمی دی که با هم حال کنیم گفت که حال کردن جای و مکانی خاص دارد و من به موقع بهت اطلاع می دهم روز سه شنبه بود طلسم شکست که به من زنگ زد و گفت می خوام ببینمت در تجریش قرار گذاشتیم وبعد اینکه به هم رسیدم گفت بریم تله کابین تو چال و رفتیم آنجا . و اصرار کرد که یه کابین را دربست بگیرم و من اینکار را کرد همینکه تله کابین حرکت کرد چشتون روز بد نبینه مثل جنده های حرفهای افتاد به جونم و شروع به مکیدن کیرم کرد گفت وقت بگیر تا موقع رسیدن به ایستگاه بعدی دچار درد سر نشویم همین جوری با هم ور می رفتیم تا اینکه بعد از ایستگاه سوم او خم شد و گفت بزار توی کونم من هم از خدا خواسته کیرم را خیس کرده و توی کونش گذاشتم جالب اینکه کونش خیلی گشاد بود و به راحتی کیرم توش تلمبه می خورد و من از وحشت رسیدن به ایستگاه آبم نمی اومد ولی اون خیلی راحت کون می داد ایستگاه بعدی را که رد کردیم د وباره کیرم را توی دهنش گرفت وبعد از 5 دقیقه ابم آومد و شبنم به خوردن و لیسیدن این اب ادامه داد....... با بام اینقدر فیلم سوپر دیده بودم ولی این طور وحشی ندیده بودم داشت بین زمین و آسمون منو به کشتن می داد بهش گفتم که تو باید از ایران بری ودر امارات زندگی کنی گفت به محض اینکه درسم تموم بشه اینکار را خواهم کرد

 

 

 


مهتاب طایفی(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی از اردبیل)
 

مهتاب طایفی(دانشجوی فاسد دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی از اردبیل)

خیلی دوست داشت که زبان عربی یاد بگیرد ومن هم کم کمایی عربی بلد بودم آرایش می کرد آبرو بر می داشت و راحت با پسرها رفتار می کرد بنابراین به نیت تماس بدنی با او با هاش طرح دوستی ریختم در خوابگاه ارتباطش با یکی از دانشجویان رشته برق پیچیده بود و من می دانستم که حرفه ای است و باید باهاش حرفه ای عمل کنم در صف فتوکپی ایستاده بود که به وی انگلیسی گفتم که اجازه میده که زود تر از اون کپی بگیرم و اون اجازه داد و از این نوع اجازه گرفتن خوشش آمد بعد از کپی گرفتن عربی ازش تشکر کردم از من پرسید بچه کجاییم گفتم عربم و با هم دوست شدیم چه دوستی شیرینی بود من رو یک بار به شهرشون برد و در انجا خوب گشتیم خود مختاری اون و ازادی عملش به من امیدواری می داد که هر کاری دوست داشته باشم با او انجام دهم یه بار در حین گردش در بندر انزلی دستگیر شدیم که رضایت تلفنی پدرش ما را آزاد کرد همه جور حال و تفریحی با هم می کردیم همش در پارک میر داماد (طالقانی)موقع غروب می رفتیم و آنجا خلوت و با هم ور می رفتیم در انجا همش به این فکر می کردم که کاش منزلی اجاره می کردم واز خوابگاه بیرون می زدم ولی همین حال کردنهای مختصر هم برای ما دانشجوی خوابگاه دریایی بود در کویر خشک خوابگاه انها راس ساعت 8.5 بسته می شد بعد از تموم کردن حالمان در پارکها به رسودن او به خوابگاه کوچه پس کوچه های هروی را می گشتیم ود ر جاهای خلوت با رو بوسی خداحافظی می کردیم عجب کس غلی بودیم نه